X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391

عنوان وبلاگم

میخواستم وبلاگی بسازم تا درد دل دانشجویان کتابداری سمنان را در آن انعکاس بدهم برای همین شروع کنم به وبلاگ نویسی. دنبال یک اسم مناسب بودم. " کتابداران کویر" عنوانی بود که انتخاب کردم ولی نمیدونم چرا کتابداران ؟؟؟ من که یک نفر بودم پس چرا کتابداران؟؟ شاید بهتر بود که از کتابدار کویر استفاده میکردم. گذشت تا زمانی که نویسندگان وبلاگ دو نفر شدیم. خانم مرادیان هم شروع به نوشتن کرد ولی او هم چند پُست بیشتر نذاشت. نمیدانم شاید درد دل‌های ایشان انقدر زیاد شده که دیگر توان گفتن ندارند یا شاید هم همه چی آرومه و مشکلی وجود ندارد !!!! 
دوست ندارم که این وبلاگ از هدف خود دور بشود بنابراین دوستانی که تمایل دارند درد و دل های دانشجویان کتابداری دانشگاه سمنان را در این وبلاگ انعکاس دهند لطفا اعلام کنند .

امیدوارم که روزی برسد که نه تنها دانشجویان سمنان بلکه تمامی دانشجویان ایران بدون مشکل فقط به فکر ارتقاع سطح علمی خودشان باشند !!! 
 
پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1391

داستان من و غول کنکور !!!

تو اتوبوس نشسته بودم. هم همه ای برپا بود. صدای زنگ موبایل میومد ولی چرا کسی جواب نمیداد ؟ سمت راستمو نگاه کردم . پسری تقریبا به سن و سال خودم نشسته بود که گوشی تو دستش بود ولی جواب نمیداد. در این فکر بودم که چرا جواب نمیدهد که صدای خواهرم را شنیدم که میگفت داداش ! داداش گوشیت داره زنگ میخوره که از خواب پریدم. با چشمای خواب آلود به صفحه ی گوشیم نگاه کردم. ساعت 5:41 صبح را نشان میداد. خودم زنگ گذاشته بودم که به کنکورم برسم.

 حوزه ی امتحانی که باید در آنجا کنکور میدادم دانشگاه آزاد در شهرک غرب بود. برای همین باید زود راه می افتادم که دیر نرسم. 6:10 از خونه زده بودم بیرون که سوار تاکسی شدم که برم انقلاب و از اونجا برم شهرک غرب . ضلع شمالی میدان انقلاب تاکسی های شهرک غرب بودند. سوار شدم. صدای رادیو کم بود و حس لالایی بهم دست داده بود. اندکی چشمهایم را بستم که ناگهان راننده با صدای بلند ( البته چون خواب بودم فکر کردم صداش بلنده) گفت لطفا کرایه هاتون را آماده کنید که معطل نشوید. چقدر زود رسیدیم !!

ساعت 7 نشده بود. تقریبا نیم ساعت زود رسیده بودم. وارد دانشگاه شدم . ساختمان های جدید با معماری زیبا و حیاط بسیار زیبا و سرسبز.... اطرف را نگاه کردم که یکی از دوستانم را دیدم و کمی احساس آرامش کردم . دیدن یک آشنا میان چندتا غریبه واقعا لذت بخش است. وارد کلاس شدیم .

میانگین شرکت کنندگان کلاس تقریبا 35 یا 36 سال بود. من از همه جوان تر بودم. بلندگو اعلام کرد  مراقبان محترم لطفا برگه های نظر سنجی را پخش کنید  اما ما هنوز مراقب نداشتیم!!   شاید یادشون رفته بود ما هم کنکور داریم. بعد از چند دقیقه مردی که سیبیلی جو گندمی داشت وارد شد و برگه های نظر سنجی را پخش کرد. معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده. 

دفترچه کنکور پخش شد. با خودم قرار گذاشته بودم زبان را آخر بزنم . شروع کردم به تست زدن درس مرجع شناسی. اولین سوال بلد بودم . خوشحال شدم و نیرو گرفتم . سوال دو و سه را زدم. سوال 4 مربوط به تفسیر قرآن بود. سوال 5 .... سوال 6 ... چند سوال پشست سر هم مربوط به قرآن و تقسیر قرآن بود. برای لحظه ای فکر کردم دارم امتحان ورودی حوزه میدم !!! بعضی درسها واقعا سخت بود. فناوری اطلاعات که خیلی سخت بود. منبعی که سوال داده بودند با منبعی که من خوانده بودم فرق داشت. ساعت 10:15 برگه پاسخ به مراقب که تازه خوابش پریده بود تحویل دادم و زدم بیرون. و با خستگی برگشتم خونه !!! 


بالاخره تموم شد.....  

امیدوارم نه تنها من بلکه تمام دوستام قبول بشن ( اونا هم مثل من خراب کردن    )

جمعه 29 دی‌ماه سال 1391

روز آخر

آخرین سوال که جواب دادم اندکی صبر نکردم و سریع از جایم بلند شدم و وسایلم را جمع کردم و برگه را مراقب تحویل دادم. 

از سالن امتحان خارج شدم و وارد حیاط دانشکده شدم اما کسی از دوستانم را ندیدم. به سوی ساختمان آموزشی رفتم . بچه ها همه اونجا جمع شده بودند و منتظر بودند. شروع کردیم به عکس انداختن ... آخرین عکس های دوره دانشجویی .....


بچه ها راهرو را روی سرشان گذاشته بودند از بس که سرو صدا میکردند.



بعد از چندتا عکس انداختن در راهرو ، وارد حیاط دانشکده شدیم که دیدیم بله !!! برخی دوستان اشکهایشان جاری شده و گریه میکنند.


بر روی صندلی نشستم و به بچه ها نگاه میکردم که داشتن با یکدیگر خداحافظی میکردند و با خودم خاطرات این سال ها را مرور میکردم. چقدر زود گذشت .... 



روز جدایی بالاخره فرا رسید. و چقدر سخت است دل کندن از کسانی که 4 سال را در کنارشان زندگی کردی.


خداحافظ ای شعر شبهای روشن 

خداحافظ ای قصه عاشقانه 
خداحافظ ای آبی روشن عشق 
خداحافظ ای عطر شعر شبانه 
خداحافظ ای همنشین همیشه 
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته 



قرارمان در تاریخ 99/9/9 ، دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه سمنان. از الان منتظر آن روزم ....

پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391

باز رسید فصل زیبای امتحانات ....

دوباره فصل بسیار زیبای امتحانات رسید . اما این ترم با تمام ترم‌های دیگه فرق میکند. کم کم میرسد روزهایی که فقط به یاد این روزها می‌افتیم و گریه میکنیم. روزها و شب هایی که بیدار میماندیم تا درس بخوانیم ( یعنی انقدر درس خون بودیما !!!! ) .  


دانشجوهایی شب امتحانی !!! شاید هم روز امتحانی !!!


تقلب های سرجلسه !!  که از لو دادن آنها به علت بدآموزی معذوریم و قیافه مراقب ها هنگامی که نمیتوانستند تقلب بگیرند:   یا  و گاهی هم این طوری 


صدای ذوالفقاری که در آمفی تاتر میپیچید که میگفت : وقتی برگه‌هارو پخش کردم دیگه صحبت نکن

یا صدای تسبیح محمودیان که تمرکز همه دانشجوها را به هم میریخت.


و صدای نفرت انگیز جمله ای که از دهان مراقب بیرون می آمد و می‌گفت : وقت تمومه


و خواهشی برای اساتید گرانقدر که هرچه زودتر بعد از برگزاری امتحان اقدام به تصحیص برگه های درخشان دانشجویان نمایند تا با پست هایی مانند " اعتراض" رو به رو نشوند.

و در آخر یک عکس بسیار زیبا را که نشان دهنده علاقه مندی ما پسران نسبت به درس هست را تقدیم میکنم به تمام دانشجویانی که این ترم امتحان دارند !!!


به امید پیروزی در امتحانات !!!!


پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391

یلدا

محفل آریائی‌تان طلایی

                               دل‌هایتان دریایی

                                                     شادی‌هایتان یلدایی

        

مبارک باد این شب اهورایی...




چتر

باران

   یلدا

و جای خالی تو ...        

دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391

پایان نامه میثم -» 2012/12/12

سلام .... 

دلم میخواد خیلی بنویسم کلی مطلب دارم ولی .....   وقت ندارم ...

این مطلب هم چون بهترین کارمند دانشکده مهندس نوعی ازم خواست مینویسم. 

بالاخره میثم حیدری، از دوستهای خوبم تو دوران تحصیلم تو دانشگاه تونست پایان نامه خودشو تموم کنه !!!! 


و جالبترین نکته درباره این پایان‌نامه اینه که این شاهکار آقا میثم !!!  در تاریخ 2012/12/12 در کتابخانه ثبت شد

دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391

شب یلدا : زیباترین شب سال

عاشق رنگ سیاه شب یلدام..

آخه از روشنی هیچ خیری ندیدم..

.

.

.

حالا که این زندگی شبیه مرگه...

بی امون عاشق این زندگی هستم


یادم میاد ترم سوم بود که ساکن خوابگاه فضیلت ( همه کار توش انجام میشد جز خواب) بودم. شب یلدا تقریبا نصف خوابگاه جمع شده بودن توی اتاقمون ( انقدر مهمون نوازیما ....) 


کلی خوردنی خریده بودیم  

بعد از دو سال باید یه اعتراف بکنم. مسئول خرید من و دوتا دیگه از بچه ها بودیم. بعد از اینکه همه چی خریدیم اندکی پول زیادی اومد . ما هم نامردی را در حق دوستان به اتمام رساندیم و مقداری شیرنی "تر" خریدیم ( فک کنم 2 کیلو میشد) و سه نفری نشستیم خوردیم !!!!  خداییش خیلی خوش مزه بود.... 


اون شب خیلی خوش گذشت. دوستان کارهایی انجام دادن که ...... آره


عاشق رنگ سیاه شب یلدام ..... 


آهنگی بسیار زیبا از رضا صادقی ... حتما دانلود کنید و گوش کنید

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391

اینجا سمنان است، اینجا مهدیشهر ....

اینجا سمنان است

اینجا مهدیشهر

اینجا برج مراقبته خاطراته 4 ساله ی  دانشجوییه من است

اینجا مکانیست که روز به روز و شب به شبش برایم خاطره ساز شد

اینجا همان جاییست که باید به ترک گفتن خاطراتش عادت دهم ذهنم را

مقابل هر چیز هم که به ایستی نمیتوانی سد بکشی چلوی حرکت این عقربه های عجول

زمان خواهد گذشت بی انکه اعتنایی کند به خاطرات تلخ و شیرینت که در این گذر گاه برایت به بار اورده است

تو می مانی و کوله باری از خاطرات که دیگر تولد نمی یابند

کم کم روزگار می آید و می گذرد تا کم رنگشان کند

4سال با هم زندگی کردیم باهم خاطره ساختیم با هم گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و گریستیم

مگر به این راحتی ها از خاطرم میروند


ثانیه شماری های حضور غیاب انتهای کلاس، شب زنده داری های زمان امتحانات ،انتظار برای باز شدن در سلف، انتظار برای حرکت سرویس ها، دغدغه ی حذف کردن حداقل نصف منبعی که استاد معرفی کرده، هماهنگی برای پیچاندن کلاسهای وسط تعطیلات ، دغدغه های داشتن یا نداشتن خوابگاه ، گردش‌های دسته جمعی در آبشار مهدیشهر و آن حوالی ، شهمیرزاد و کوچه باغهایش ، کارورزی های طاقت فرسا اما پر خاطره‌مان ، آرامش و حافظه‌ی بی نظیر استاد کشاورز ، کلاس های پر انرژی و بی مثال استاد پاکدامن ، اطلاعات بروز و ذهن خلاق دکتر اصنافی  ، مقاله های تحمیلی استاد صابری که مهارتمان را در کپی پیس (copy & paste) افزایش داد و تلاش های بی وقفه اش در انجمن علمی ، سوال های بی پایانمان از استاد معرفت و جمله ی معروف ایشان ( خانووووووم سرچ کن)  قیافه های علامت تعجب دانشجوها بعد از تدریس استاد بقا و خنده های معنی دار استاد از این منظره ، خونسردی و مهربانیه ذاتیه استاد فرانسه (سرکار خانم زمانی) ، یکرنگیه  دلنشین استاد پارسا در کلاس های آمار ، مهربانی های استاد فیزیک برای تطبیق منبع امتحانی با اطلاعات اندک ما، و هم اکنون این ماییم دانش آموختگان ورودیه 88 کتابداری دانشگاه سمنان که روزی این خاطرات در دوران دانشجویی مان متولد شدند جان گرفتند و حال باید آماده شویم که این خاطرات را در قفسه ی قلبمان شلف بندی کنیم و حواسمان باشد که مبادا روزی غباری بر روی این خاطرات بنشیند و در دفتر چه ی خاطره ی زندگیمان کم رنگش کند امیدوارم که یاد و خاطره ی این روزها همچون حافظ و قرآن بر طاقچه ی دلمان جای گیرد و همیشه به نیکی یادش کنیم با آرزوی بهترین بهترین ها برای شما

 

 متنی زیبایی بود نوشته فاطمه (سوگند) قلی‌زاده

پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1391

روز دانشجو !!!!

آخرای شب گذشته بود که پیامک های تبریک روز دانشجو از طرف دوستان سرازیر شد بر روی گوشی‌ام . و کماکان نیز ادامه دارد ..... یه همچنین دوستایی دارما 


ولی از همه اون پیامک‌ها این یکی از همه قشنگ‌تر و بی مناسبت هم با حال و هوای این روزهای من که آخرین لحظات دانشجویی را میگذرونم  نبود :


پاییزی خواهد آمد ....

خاطرات شیرین دانشجویی را برایت برگ برگ خواهد کرد

و تو در اوج لبخندها 

حسرت گذشته‌ها حسرت گذشته‌ها را خواهی خورد....


با تشکر از دوست عزیزم (که یه دنیا دوسش دارم )  که این پیامک بسیار زیبا را برای بنده فرستاد. 

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391

جشن دانش آموختگی ، شادی یا غم !

بالاخره هم درس ما تموم شد...   (گریه گریه)


سه سال و نیم درس خوندیم. کلی سر کلاس خندیدیم و شیرنی خوردیم و ..... . بهترین دوران تحصیلم بود. خیلی زود گذشت خیلی خیلی خیلی زود ...


تمام این خاطرات را میخواستیم که با بچه ها دور هم باهم تو یه جشن کوچولو مرور کنیم. جشنی که واسه برگزاریش کلی دوییدم !!! ( یه مدت دیگه اگه طول میکشید میتونستم تو مسابقات دوی ماراتون المپیک بعدی شرکت کنم !!!)


با تمام مشکلات جشن برگزار کردیم ! 

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت .... البته کلی هم سوتی داشتیم که معمولا تو همه جشن ها هست 


آخر سر هم از اون لباس های دانش آموختگی تموم کردیم !!!! (مثل این میموند که مانتو تنم کردم !!!! )


اساتید دوست داشتنیم هم از تهران اومده بودن ( زوج موفق کتابداری = سرکارخانم پاکدامن و دکتر اصنافی) البته با کلی حادثه در راه که جا داره ازشون تشکر ویژه بکنم .



دلم واسه همه بچه ها تنگ میشه !!! واسه تک تکشون !!!


دلم واسه وحید با اون مسخره بازی های سر کلاس که با هم انجام میدادیم

دلم واسه عظیم با حضورهای صد در صدیش

دلم واسه گروه اپوزوسیون ( دلیخون، میرزایی، مقدسی، فیضی و طریقتی ) که همیشه سر کلاس سر و صدا میکردن

دلم واسه درویشی و بچه‌هاش (نوری، طاهری، جانمحمدی) 

دلم واسه دو خواهر ( کاوه، عاطفه و بالابندی ) که مثل دو تا مرغ عشق بودن

دلم واسه وبولیک کلاس، قلی زاده

دلم واسه عکاس کلاس، عمروانی

دلم واسه شیرزن کلاس، علیزاده

دلم واسه هنرمند کلاس، کاوه، نسترن

دلم واسه داب، خوش مشرب، حسین سعیدی، خواجه وند، حیدری، حسن‌پور، ذوالفقاری، زهانی، خداوردی

دلم واسه اساتید خوبم آقاین معرفت و کشاورز و سرکار خانم صابری

دلم واسه مهندس نوعی با اون خنده های بلندش توی سایت

دلم واسه فیروزجایی و عالیشاه

دلم واسه دانشکده و همه ی دوستانی که تو این چند سال داشتم 

تنگ تنگ تنگ میشه 

پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391

پنجمین همایش ادکا

سلام به تمام دوستان عزیز و قابل توجه کسانی که میگویند در کتابداری کار نیست!!


15 آذر امسال ادکا همایش با عنوان "کارآفرینی و بازار کار در کتابخانه ها و مراکز اطلاعاتی" برگزار میکند. 

دوستان عزیزی که تمایل دارند که در همایش شرکت کنند لطفا به سایت ادکا به نشانی www.uilisa.ir مراجعه کنند.


منبع خبر : سایت ادکا


پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391

پرواز...!!!

 

پروازت را باور نکردیم؛ 

 

همین دیروز بود که خبر انتصاب دبیریت در انجمن علمی را شنیدیم و لی چه کسی حدس میزد که امروز خبر پروازت را همه جا سر میدهند و ما ناباورانه در بهتی که همچنان به تازگی در ما موج می زند باید به ناچار بپذیریم و کنار بیایم با این قانون سر سخت طبیعت و با اندوهی فراوان قبول کنیم که تو دیگر در کنار ما نیستی .....!!!

 

روحت قرین رحمت باد...  

 

درگذشت ماندانا مرتاضی رو به خانواده ایشان دوستان و همکلاسی هایش تسلیت عرض می نماییم.