X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392

ترم شیش!!!

 

هوا را پنجه می سایم، میبینی نفس اطراف دستانم پیدا نیست...

 

.

 

نمیدونم چرا این ترم هیچ علاقه ای به رفتن سر کلاس ندارم

 

ترجیح می دادم بیشتر درسارو "خود خوان" پاس می کردم

 

بیشتر کتابامون با هم، "همپوشانی" دارن

 

اگر حوصلم می کشید و مثل سابق آدم پی گیری می بودم، می نشستم تک تک کتابامونو با هم  

  

مقایسه می کردم و می گفتم کدوم مطلبو تو کدوم درسا خوندیم  واقعا دیگه خسته شدم از اینکه تو  

 

 

ترم شیش همچنان در باره ی فعالیت کتابخونه و نقش کتابخونه داریم حرف می زنیم

 

از خیلی چیزا می زنیم و میایم سر کلاس، ولی اکثرا میبینم هیچ انگیزه ای واسه یاد گرفتن واسه 

 

  

بحث کردن سر کلاس  وجود نداره همه میخوایم زود تر کلاس تموم بشه

 

 من نمیدونم چرا وقتی از کلاس میایم بیرون خمیازمون قطع میشه ولی تا پامون به کلاس میرسه،  

 

 

استاد حرف نزده همه از خمیازه اشک تو چشاشون جمع میشه

 

ما واقعا دنبال چی هستیم؟ کجای کار غلطه؟

 

من چرا اینطوری شدم؟؟

 

کمی انگیزه ،کمی انرژی....

 

خسته ااااااااااااااااااااااااااااام 

شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1391

هفدهم اسفند!!!

دیروز با چه مکافاتی مهدیشهر را  ترک کردیم

ساعت 6 صبح که از خواب پاشدیم فقط صدای زوزه ی باد بود که شنیده می شد و در سکوت خوابگاه دلهره و ترس را به جان ما می انداخت و فکر اینکه در این سرما می بایست کنار خیابان منتظر اتوبوس بایستیم این ترس را در ما دوچندان می کرد .

از آنجایی که شب قبل بچه های شاهرود با اتوبوسشان تصادف کرده بودند، فکر اینکه شاید رفتنمان به خاطر یخ زدگی خیابانها و سرمای شدید هوا کنسل شود به ذهنمان خطور کرد و مارا وا داشت تا برای اطمینان خاطر از آمدن اتوبوس به ترمینال زنگ بزنیم که در آن وقت کم و گیجی از خواب هرچه گشتیم شماره ترمینال را پیدا نکردیم که نکردیم. در نتیجه تصمیم گرفتیم که تا دیر نشده است خودمان به ترمینال برویم و مطمئن شویم که ماشین حتما می آید. خلاصه با کلی دعا و بسم الله و چمدانهای طبق معمول سنگین همیشگیمان به سمت ترمینال بزرگ مهدیشهر- که در زیبایی و دارا بودن سیستم گرمایی پیشرفته و مکان بسیار زیبا و جا دار که فکر هم میکنم در خاورمیانه نظیرش را نمیتوان پیدا کرد- راه افتادیم و خوشبختانه سالم و بدون کله پا شدن به ترمینال بین المللی مهدیشهر رسیدیم!!! و پس از گذراندن چند دقیقه بالاخره اتوبوس زیبا و شیک مهدیشهر- تهران با آن صندلی های تمام اتوماتیک و نرم و دلنواز خود چشم مارا به جمال خود نورانی فرمود!!! پس از اندکی که اتوبوس مسافران را سوار کرد و راه افتاد، راننده محترم نیز خوش آمد گویی خود را با آهنگهای خواننده ای آن ور آبی ( جناب آقای حبیب) و( ابی بزرگوار) به مسافرین خود عرض نمود و من نیز مثل همیشه جای خود را کنار پنجره انتخاب کردم و نشستم. فکر رفتن به خانه آن هم بعد از یک ماه و خورده ای شیرین ترین فکری بود که در مغزم میگذشت. صدای آهنگ ، دنبال کردن رد برفها روی کوه ها و دلتنگی برای او ...!!! حال و هوای عجیبی را در من به تجربه می گذاشت.   

 

وقتی اتوبوس به سرخه رسید خبری از یخ زدگی در جاده ها نبود و چمنهای سبز با دور نمایی از کوه های سفید نظر مرا به خود جلب کرد که چطور اینجا خبری از برف نیست. سمنان هم که قربانش بشوم هوا آفتابی بود و گرمسار نیز کوه هایش مثل همیشه سرخ با طرح های عجیب همیشگی اش استوارو پابرجا جلوه می نمود و از شریف آباد به تهران نیز فقط بارش برف بودو برف ....!!!

و اکنون در خانه دست به دعا نشسته ام برای آن دسته از دوستان مشتاق به علم و پایه ی تشکیل کلاسهای دوسه نفره در ایام پایانی اسفند که عاجزانه از خداوند متعال برایشان دلتنگی فراوان و ناگهانی را طلب میکنم، باشد که هرچه سریع تر چمدانها خود را به قصد رفتن به خانه هایشان ببندند و از تشکیل کلاسها منصرف شده و موجب حذف ما در سال جدید نشوند.  (آآآآآآمـــــین)

پایانِ سالِ خوبـــــــــــــی را برایتان آرزومندم

پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391

پرواز...!!!

 

پروازت را باور نکردیم؛ 

 

همین دیروز بود که خبر انتصاب دبیریت در انجمن علمی را شنیدیم و لی چه کسی حدس میزد که امروز خبر پروازت را همه جا سر میدهند و ما ناباورانه در بهتی که همچنان به تازگی در ما موج می زند باید به ناچار بپذیریم و کنار بیایم با این قانون سر سخت طبیعت و با اندوهی فراوان قبول کنیم که تو دیگر در کنار ما نیستی .....!!!

 

روحت قرین رحمت باد...  

 

درگذشت ماندانا مرتاضی رو به خانواده ایشان دوستان و همکلاسی هایش تسلیت عرض می نماییم.

             

چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1391

ضیافت یا ریاضت...!!!

...هیچ تصوری درباره ی این طرح (ضیافت اندیشه قرآنی) نداشتم ،تنها قصدم پاس کردن 4 واحد درسی بود که مصمم کرد توی طرح شرکت کنم، گرچه بعداً فهمیدم که همه چی توش بود جز درس!!!

بالاخره با وجود تمام نهیب هایی که از جانب دوستان به من وارد شد جهت خونه موندن و از تعطیلات تابستونی به گونه ای دیگه استفاده کردن، عزممو جزم کردم و با یه چمدون سنگین راهی سمنان شدم...!

این طرح از 31تیر تا 13مرداد با حضور حدوداً (هزارو صدو پنجاه نفر) دانشجوی دختر و پسر در دانشگاه سمنان آغاز شد و به خوبی و خوشی با کلی خاطره ی خوش و واسه بعضی ها هم با کوله باری از معنویت پایان گرفت.

روزای اول برامون بی نهایت سخت گذشت و حتی خیلی از شرکت کننده ها همون روز اول انصراف دادن و من هم دروغ نباشه اوایل به غلط کردن افتاده بودم...!!! ولی واقعا خوش گذشت، با تمام سختی هاش برام یه تجربه تازه بود... (منم که عاشق زندگی تو شرایط سختم، البته با آگاهی از اینکه بدونی این شرایط به زودی تموم میشه....چون تلقین خوبیه تا بتونی دووم بیاری...!!!)

خلاصه طرح خوبی بود با تمام نقص هایی که داشت، دست برگزار کننده و کادر دانشجویی که بیشتر از همه زحمتا رو دوش اونا بود درد نکنه...و در آخر خوش به حال اونایی که از جنبه ی معنوی این طرح بیشترین سود رو بردن ، مخصوصا اونایی که تو قرعه کشی حج اسمشون دراومد خوشا به سعادتشون.... هر جا که هستن براشون آرزوی سعادتو بهروزی دارم.

 

درضمن نماز و روزهاتون قبول درگاه حق...

 

 

التماس دعا....  

  

 

   

 

 

سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391

اعتراض

بعد از کشیدن کلی انتظار بیهوده یا باهوده! و به خشم آمدن این جانب و برخی دوستان همکلاسی در جهت دیدن آخرین نمره در ترم دوم با کلی صبر ایوب ، امروز استاد عزیزمان بزرگواری نموده و از خر شی...... اهم اهم ببخشید کارهای مهم خود را کنار گذاشته و دستی به سایت گلستان برده و نمره های مبارک را وارد نمودند که یک خسته نباشید بزرگ را می طلبد که به ایشان بگوییم، من که شخصا کلی نا امید شده بودم و با خود چه فکرها که نکردم :

خوشبختانه برگه ها نه در اثاث کشی منزل گم و گور شده بود ونه اشتباهی به جای کاغذ باطله در پاک کردن شیشه ها مورد استفاده قرار گرفته بود فقط یک چند صد روزی ....

بگذریم فقط بگویم که درد را باید گفت و گاهی هم فریاد زد گرچه بعضی از اساتید به مزاجشان خوش نیاید!!!

البته ناگفته نماند درد بچه ها در این ترم بزرگتر از این حرفها بود که گفته نشد، آنقدر من و بعضی از دوستان خشمگین بودیم از دست برخی اساتید ، که به دنبال آن مطلبی را نوشتم با چنان غیظ و خشمی که قرار بود در همین جا منتشر کنم ولی کوتاه آمدم به خاطر یک سری مسائل... گرچه ترم های بعد از این بزرگواری ها نشان نخواهم داد......!!!

اساتید محترم هواسشان را شش دنگ جمع نمایند و کاری نکنند که سوء تفاهم پیش آید مثل ترمی که گذشت و خشمی که بلند شد و گوشی که نخواست بشنود.

در ضمن اعلام نمایم تابستان به طور رسمی از همین امروز شروع میشود . 

 تابستانتان پر از شادی و یخچالهایتان پر از هندوانه باد..!!!

 پرونده ی این ترم همینجا بسته میشود.

به امید ترم های شاد تر، پرعلم تر و باعدالت تر!!!

پنج‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1390

شیطنت در خوابگاه!!!

ساعت نزدیک 12شب بود تو خوابگاه بودیم که ۲نفر از بچه ها طبق دسیسه ی ناگهانی نقشه ی انهدام بنده رو کشیدند و شروع کردن به سمت من بالش پرتاب کردن ، منم کم نیاوردمو علاوه بر دفاع کردن و انجام پرتابهای دقیق و درآوردن حرص آنها پاسخ گوی دسیسه ی شوم و ننگین آنها درآن وقت شب شدم

 و از آنجا که قطره ی فلج اطفال یکی از آن دو را گویا در کودکی به موقع در حلقش نریختن اشتباهی بالشو به سمت لامپ پرتاب کرد( البته فکر کنم قطره فلج اطفال ربطی به نشونه گیری نداشته باشه ، به هر حال )

 شاهد صحنه ای شدیم که تا عمر داریم فراموش نمیکنیم 

.

 البته این حادثه هیچ خسارت جانی خداروشکر در برنداشت و مالی هم همینطور چون مسئول خوابگاه بدون اطلاع از این ماجرا یه لامپ بهمون داد. و ما تنها یک شُک بهمون وارد شد که اونم به حمدالله چند ثانیه ای بیشتر دووم نیاورد

 وما شادو خندون شب و به روز رسوندیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . البته عامل این اتفاق عذاب وجدان زیادی داشت که با صحبت های روانشناسانه ی بنده کاملا باعث رفع عذاب وجدان در ایشان شد.   

اینم تصاویر این حادثه:


lamp 

 

lamp3

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390

دغدغه های پنهان

اینم یکی دیگه از مشکلات ....

آخه این دوشه که ما داریم ؟؟؟ خدایی نگاه کن....!!! 

من واقعا موندم مهندس این دوش کی بوده...؟؟؟

معلوم نیست زیر دوش دقیقا کجاست که بشه زیرش ایستاد!!!



این دوش رو که مشاهده می کنید متعلق به خوابگاه ماست

و از آنجا که سرعتی بیش از سرعت معمول و کورکننده و زاویه ای غیر معقول دارد

همواره سردر گمی عجیبی به شخص استفاده کننده می دهد

که حمام یک ساعته به 2 ساعت به طول می انجامد که آن 1 ساعت دیگر

به تنظیم زاویه ، سردو گرم کردن آب و پی بردن به طرز استفاده ی صحیح از آن پرداخته میشود

حال اگر شخصی بخواهد در طول هفته 2 بار به حمام برود ، از آنجا که در یک ماه 4 هفته و یک ترم حدود 4 ماه است

 این شخص 32ساعت خود را به سر گردانی در حمام می گذراند

و از آنجا که زمان برای دانشجو امری حیاتی به شمار می آید خواهشمندم از افراد مسئول خوابگاه

این نکات ریز فنی را پشت گوش نیانداخته و با سرنوشت آخر ترم دانشجو اینگونه بازی نکنند!!!

.

با تشکر

جمعه 9 دی‌ماه سال 1390

مسئول کیست ؟ جوابگو کیست؟

میگن دانشجو امنیت جانی نداره همینه ، مثال بارزش واحد بغلی ما که چند روز پیش به علت شکسته شدن تخت بالا ، دوست ما با سر اومده پایین و قدر یک تخم مرغ (مثل برنامه ی تامو جری )سرش برجسته شده،

خدارحم کرد که این دو نفر(نفر بالایی و نفر پایینی) جون سالم از این حادثه به در بردند....


اینم یه عکس از، این حادثه ی تاریخی ِ ماندگار ِ دانشجویی ...!!!





شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390

خاطرات خوابگاه و کمبود امکانات

این اولین تجربه ی آشپزی منه که بیشتر با زور بازو درست شده تا...




به علت نبود امکانات و عدم دسترسی به تجهیزات لازم از جمله رنده ، اینجانب با ته استکان  به له کردن سیب زمینی ها به شکل کاملاً حرفه ای اقدام نمودم، البته یه رنده از واحد 9به امانت گرفتیم ولی چشمتون روز بد نبینه ، رنده که نمیشد بهش گفت، بیشتر شبیه یک تیکه آهن زنگ زده بود که برای بهداشت بیشتر به توصیه ی خودم به صاحبش بازگردونده شد.


این همون رنده ی تاریخیه که مشاهده می فرمایید: