دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392

فراخوان هفتمین همایش ملی ادکا : "نشر الکترونیک : رویکردها و مسائل"

دبیرخانه هفتمین همایش ملی اتحادیه انجمن‌های علمی دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی ایران (ادکا) با عنوان «نشر الکترونیک: رویکردها و مسائل» فراخوان مقاله داد.

 علاقه مندان می توانند در محورهای موضوعی زیر نسبت به ارسال مقاله اقدام نمایند.

1-  مدلها و پارادایم‏های جدید نشر الکترونیک

2-  نشر الکترونیک و نهضت دسترسی آزاد

3-  مسائل حقوقی (امنیت، حفظ حریم خصوص و مسائل مالکیت ادبی و هنری)

4-  میراث دیجیتال (حفاظت و نگهداری از منابع دیجیتال)

5-  بسترها و ابزارهای نشر الکترونیک

6-  خودناشری در فضای الکترونیک

7-  کتابخانه ها و نشر الکترونیک

8-  اقتصاد نشر الکترونیک

9-  نشر الکترونیک در ایران

10- نقش متخصصان علم اطلاعات در دنیای نشر الکترونیک



برای اطلاعات بیشتر به وب سایت ادکا به نشانی www.uilisa.ir مراجعه کنید.

جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1392

سمفونی مردگان

عادتمان شده است که جمعه ها بیرون برویم. اول به پارک و یا یک پیاده روی ساده میرویم و سپس در این هوای سرد به کافه ای پناه میبریم و همان همیشگی را سفارش میدهیم !!


این هفته هم طبق عادت به بیرون رفتیم ... سپس پیاده به سمت میدان انقلاب راه افتادیم. چقدر کتاب های این کتاب فروشان کنار خیابان انقلاب آدم را وسوسه می کند .... کتاب هایی که دیگر تجدید چاپ نمیشود یه به قول خودمان به لیست سیاه وزارت ارشاد وارد شده اند ....


چندوقتی بود که کتابی چشمم را گرفته بود و خیلی دوست داشتم که بخرم. دل را به دریا زدم و کتاب را با آنکه اندکی پول بیشتر برایم نمانده بود خریدم. بر عکس بقیه کتاب ها که چند صفحه پیشگفتار و مقدمه و سخن ناشر و ... دارند این کتاب فقط یک صفحه داشت و آن هم ترجمه ی آیه ای از سوره مائده درباره داستان هابیل و قابیل  .... چند صفحه از کتاب را خواندم؛ به نظر داستان هم درباره برادرکشی است .... امیدوارم که کتاب خوبی باشد ....


سمفونی مردگان از عباس معروفی ...


کلام آخر : 

مبلغی که بابت خرید کتاب می‌پردازید، به مراتب پایین‌تر از هزینه‌هایی است که در آینده بابت نخواندن آن پرداخت خواهید کرد!

در سرزمین من هرچه را نمی‌فهمند مسخره می‌کنند.

سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392

یه روز برفی در دانشکده

سلام

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همه جارو برف گرفته ... من عاشق برفم :)


ماشینو روشن کردم و راهی دانشگاه شدم. تمام خیابونای تهران سفید پوش بود. مسیری که همیشه حداکثر نیم ساعت طول میکشید و در عرض یک ساعت و ربع رفتم  ... نه اینکه من بخوام تند برم ... همه تو خیابون با حداقل سرعت ( 30 40 کیلومتر در ساعت ) حرکت میکردند. یه صحنه وحشتناک هم دیدم .... یه اتومبیل شاسی بلند ( نفهمیدم چی بود !! ) بغل اتوبان مخصوص کرج چپ کرده بود . امیدوارم که رانندش زنده باشه .... 

خلاصه به هر سختی به کلاس رسیدم با یه ربع تاخیر .... چندتا عکس هم از محوطه دانشگاه با دوربین درب و داغون گوشیم گرفتم . این برف منو یاد برف های دانشکده روانشناسی سمنان انداخت .... یاد قدیما ...

به قول شاعر : گذشته هارو دوره کن روزهای خوبمون گذشت

    یه شب از اون شبای خوب چرا دوباره بر نگشت



پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392

تجدید خاطرات ...

سلام

ساعت 4 قرار بود که برم صداوسیما برای ضبط برنامه رادیویی ... مسابقه با کتابداران :)

سر موقع رسیدم ولی از اونجایی که همیشه شانس با من همراهه اسمم تو آفیش صداوسیما نبود و راه نمیدادن برم تو ....


خلاصه یک ساعتی معطل شدم تا بتونم برم داخل ... دوستم وحیدو بعد از چند وقت میدیدم... رفتیم تو استدیو واسه ضبط ... خلاصه اینکه برنامه رو ضبط کردیم و یه ماه دیگه پخش میشه ... اینم بگم که خیلی خندیدیم ... انقدر مسخره بازی در آوردیم که یه برنامه‌ای که معمولا 20 دقیقه طول میشکشید ضبط بشه واسه ما 40 دقیقه طول کشید ....


دکتر اصنافی به مجری برنامه میگفت که این دوتا (من و وحید) سر کلاس هم این طوری بودن .....


موقع برگشتن بارون شدیدی میومد ... میخواستیم که با وحید بریم پارک ملت بچرخیم ولی خیلی بارون شدید بود و تصمیم گرفتیم که با اتوبوس برگردیم... تو اتوبوس داشتیم از خاطراتی که با بچه ها تو سمنان داشتیم یاد میکردیم که وحید گفت : صالح بریم سمنان ؟؟ دلم واسه کلاس‌های خانم صابری تنگ شده!! منم گفتم بریم.... وحید : صالح من جوگیرما!!

من: بریم


مستقیم حرکت کردیم به طرف سمنان ... نزدیک گرمسار تصادف شده بود و یه نیم ساعتی تو ترافیک بودیم ... خلاصه اینکه نزدیک ساعت 12 بود رسیدیم سمنان ...


صبح زود رفتیم دانشکده .... با اجازه خانم صابری رفتیم سر کلاسش ... خیلی دلم تنگ شده بود ... واسه کلاسامون ... واسه دوستام که الان هرکدوم یه طرفی مشغول هستند ... واسه شلوغ بازی های کلاس ....


بعدازظهر هم رفتیم سرکلاس آقای معرفت تو کارگاه .... همون کارگاه جدیدالتأسیس که خیلی دراز و طویل بود ... یاد کلاسهای نقشه کشی افتادم .... یاد کلاس های زبان استاد کشاورز که ته کلاس میشستیم افتادم ....


به قول شاعر چقدر زود دیر میشود .... (فکر کنم شعرو اشتباه نوشتم )


کاش روزهای باهم بودن دوباره برمی‌گشتندند ولی افسوس ...


آخرین روز آبان .... سنگسر ...

شنبه 13 مهر‌ماه سال 1392

جشنواره برترین‌ها علم اطلاعات و دانش شناسی

سلام

چهارشنبه این هفته (92/07/17) ادکا سومین جشنواره برترین‌های علم اطلاعات ودانش‌شناسی ( همون کتابداری خودمون :) ) را در دانشگا الزهرا برگزار میکند. 

ساعت 14 الی 18

شرکت برای عموم آزاد است.


شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392

سمنانی‌ها در تهران !

سلام سلام سلام

خیلی وقت بود که ننوشته بودم. تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم. پس بذارید با یک خبر خوش شروع کنیم!

بنده و چندتا از دیگه از دوستان خوبم موفق شدیم که دانشگاه‌های تهران ارشد قبول بشیم...

از شاگرد اولمون (عاطفه) شروع میکنم که داشنشگاه تهران قبول شد، وحید جان دلبندم شاهد، آقا عظیم خوارزمی، لیلا و سهیلا هم الزهرا !! و این جانب نیز علامه طباطبایی...

خلاصه اینکه از یه کلاس 24 نفری 6 نفر دانشگاه قبول شدیم که آمار خیلی خوبی واسه رشته کتابداری ( این ورودی جدیدا میگن علم اطلاعات و دانش‌شناسی) دانشگاه سمنانه..

امیدوارم که بچه های ورودی 89 هم سال آینده افتخار بیافرینند برای دانشگاه سمنان !!

تا مطلب بعدی .. :)


دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392

روز معلم و معلمی که دیگر در بین ما نیست......

چند روز دیگر روز معلم است... ولی افسوس که دیگر در بین ما نیست. توفیق این را نداشتم که شاگرد ایشان باشم ولی همیشه از دوستانم و کسانی که شاگرد استاد بودن تعریف استاد را شنیده بودم.


 دکتر عباس حری از مفاخیر ایران در روز شنبه دار فانی را وداع گفتند. از خداوند عزوجل برای این عزیز دوست داشتنی علو درجات و برای خانواده ایشان صبر جلیل را مسألت داریم.

چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391

غذای خونگی !!

ترم اول دل دردهای وحشتناکی داشتم. با خودم یک شیشه عرق نعنا آورده بودم خوابگاه و تقریبا هرشب میخوردم و به دوستان هم میدادم. متوجه شدم که بله .... مربوط به غذای خوش مزه سلف دانشکده هست.



از اون موقع به بعد بود که عزم خود را جزم که غذا درست کنم. و در این بین متوجه شدم که استعداد خاصی در انواع کوکو ها دارم. کوکو سبزی!! کوکو سیب زمینی !! و ....



تا جایی که میشد سلف نمیرفتم و خودم غذا درست میکردم. ما که فعلا از غذاهای لذت بخش !!! سلف راحت شدیم. امیدوارم دوستان دیگر مشکلی با این قضیه مثل من نداشته باشند !!

چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391

برای چی؟؟

هر روز صبح ساعت هفت از خواب ناز بلند میشم. با صورت خواب آلوده و خسته لباس هایم را تن میکنم . صبحانه خورده یا نخورده راهی سر کار میشم. ساعت 8 شب و گاهی هم دیرتر کار را تعطیل میکنیم و خسته به خانه برمیگردم. حتی به زور ایمیل هایم را جواب میدهم. 


روزی 12 ساعت کار !! برای چی؟؟ برای به دست آوردن پول؟؟ به چه قیمتی؟؟؟


نه . برای پول نیست. پس برای چیست؟ شاید برای فرار است. فرار از چی؟ از کی؟ شاید فرار از آینده است. آینده ای که ممکن است بدون پول سیاه باشد. پس باید از این آینده فرار کنم. اما زمان حال چه میشود؟؟؟

دوستانم؟ تفریح؟ سرگرمی؟ مهمانی ؟ فیلم؟ کتاب ؟


اینها چه میشود؟؟ کاش .... نه نمیشود پس آرزو نمیکنم. 


ساعت به کندی میگذرد . خوابم نمی‌آید. در 24 ساعت فقط 5 یا 6 ساعت میخوابم. همین هم کافی است. زود است برای خسته شدن .... 


سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1391

سوالات کنکور ارشد از سال 86 تا سال 92

سلام به دوستان عزیز

سوالات کنکور ارشد کتابداری از سال 86 تا سال 92 را میتوانید در لینک های زیر دانلود کنید. برخی از دفترچه های سوالات از وبلاگ آقای قاسمیان دانلود شده است که ایشان اجازه داده اند که این دفترچه ها در فضای اینترنت آپلود کنیم تا دیگران هم استفاده کنند. 


در امتحانات زندگیتان قبول شوید کنکور که چیزی نیست !!!


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 86


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 87


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 88


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 89


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 90


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 91

پاسخ نامه سال 91


دانلود سوالات ارشد کتابداری سال 92

پاسخ نامه سال 92


دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391

عنوان وبلاگم

میخواستم وبلاگی بسازم تا درد دل دانشجویان کتابداری سمنان را در آن انعکاس بدهم برای همین شروع کنم به وبلاگ نویسی. دنبال یک اسم مناسب بودم. " کتابداران کویر" عنوانی بود که انتخاب کردم ولی نمیدونم چرا کتابداران ؟؟؟ من که یک نفر بودم پس چرا کتابداران؟؟ شاید بهتر بود که از کتابدار کویر استفاده میکردم. گذشت تا زمانی که نویسندگان وبلاگ دو نفر شدیم. خانم مرادیان هم شروع به نوشتن کرد ولی او هم چند پُست بیشتر نذاشت. نمیدانم شاید درد دل‌های ایشان انقدر زیاد شده که دیگر توان گفتن ندارند یا شاید هم همه چی آرومه و مشکلی وجود ندارد !!!! 
دوست ندارم که این وبلاگ از هدف خود دور بشود بنابراین دوستانی که تمایل دارند درد و دل های دانشجویان کتابداری دانشگاه سمنان را در این وبلاگ انعکاس دهند لطفا اعلام کنند .

امیدوارم که روزی برسد که نه تنها دانشجویان سمنان بلکه تمامی دانشجویان ایران بدون مشکل فقط به فکر ارتقاع سطح علمی خودشان باشند !!! 
 
پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1391

داستان من و غول کنکور !!!

تو اتوبوس نشسته بودم. هم همه ای برپا بود. صدای زنگ موبایل میومد ولی چرا کسی جواب نمیداد ؟ سمت راستمو نگاه کردم . پسری تقریبا به سن و سال خودم نشسته بود که گوشی تو دستش بود ولی جواب نمیداد. در این فکر بودم که چرا جواب نمیدهد که صدای خواهرم را شنیدم که میگفت داداش ! داداش گوشیت داره زنگ میخوره که از خواب پریدم. با چشمای خواب آلود به صفحه ی گوشیم نگاه کردم. ساعت 5:41 صبح را نشان میداد. خودم زنگ گذاشته بودم که به کنکورم برسم.

 حوزه ی امتحانی که باید در آنجا کنکور میدادم دانشگاه آزاد در شهرک غرب بود. برای همین باید زود راه می افتادم که دیر نرسم. 6:10 از خونه زده بودم بیرون که سوار تاکسی شدم که برم انقلاب و از اونجا برم شهرک غرب . ضلع شمالی میدان انقلاب تاکسی های شهرک غرب بودند. سوار شدم. صدای رادیو کم بود و حس لالایی بهم دست داده بود. اندکی چشمهایم را بستم که ناگهان راننده با صدای بلند ( البته چون خواب بودم فکر کردم صداش بلنده) گفت لطفا کرایه هاتون را آماده کنید که معطل نشوید. چقدر زود رسیدیم !!

ساعت 7 نشده بود. تقریبا نیم ساعت زود رسیده بودم. وارد دانشگاه شدم . ساختمان های جدید با معماری زیبا و حیاط بسیار زیبا و سرسبز.... اطرف را نگاه کردم که یکی از دوستانم را دیدم و کمی احساس آرامش کردم . دیدن یک آشنا میان چندتا غریبه واقعا لذت بخش است. وارد کلاس شدیم .

میانگین شرکت کنندگان کلاس تقریبا 35 یا 36 سال بود. من از همه جوان تر بودم. بلندگو اعلام کرد  مراقبان محترم لطفا برگه های نظر سنجی را پخش کنید  اما ما هنوز مراقب نداشتیم!!   شاید یادشون رفته بود ما هم کنکور داریم. بعد از چند دقیقه مردی که سیبیلی جو گندمی داشت وارد شد و برگه های نظر سنجی را پخش کرد. معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده. 

دفترچه کنکور پخش شد. با خودم قرار گذاشته بودم زبان را آخر بزنم . شروع کردم به تست زدن درس مرجع شناسی. اولین سوال بلد بودم . خوشحال شدم و نیرو گرفتم . سوال دو و سه را زدم. سوال 4 مربوط به تفسیر قرآن بود. سوال 5 .... سوال 6 ... چند سوال پشست سر هم مربوط به قرآن و تقسیر قرآن بود. برای لحظه ای فکر کردم دارم امتحان ورودی حوزه میدم !!! بعضی درسها واقعا سخت بود. فناوری اطلاعات که خیلی سخت بود. منبعی که سوال داده بودند با منبعی که من خوانده بودم فرق داشت. ساعت 10:15 برگه پاسخ به مراقب که تازه خوابش پریده بود تحویل دادم و زدم بیرون. و با خستگی برگشتم خونه !!! 


بالاخره تموم شد.....  

امیدوارم نه تنها من بلکه تمام دوستام قبول بشن ( اونا هم مثل من خراب کردن    )