X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1392

تجدید خاطرات ...

سلام

ساعت 4 قرار بود که برم صداوسیما برای ضبط برنامه رادیویی ... مسابقه با کتابداران :)

سر موقع رسیدم ولی از اونجایی که همیشه شانس با من همراهه اسمم تو آفیش صداوسیما نبود و راه نمیدادن برم تو ....


خلاصه یک ساعتی معطل شدم تا بتونم برم داخل ... دوستم وحیدو بعد از چند وقت میدیدم... رفتیم تو استدیو واسه ضبط ... خلاصه اینکه برنامه رو ضبط کردیم و یه ماه دیگه پخش میشه ... اینم بگم که خیلی خندیدیم ... انقدر مسخره بازی در آوردیم که یه برنامه‌ای که معمولا 20 دقیقه طول میشکشید ضبط بشه واسه ما 40 دقیقه طول کشید ....


دکتر اصنافی به مجری برنامه میگفت که این دوتا (من و وحید) سر کلاس هم این طوری بودن .....


موقع برگشتن بارون شدیدی میومد ... میخواستیم که با وحید بریم پارک ملت بچرخیم ولی خیلی بارون شدید بود و تصمیم گرفتیم که با اتوبوس برگردیم... تو اتوبوس داشتیم از خاطراتی که با بچه ها تو سمنان داشتیم یاد میکردیم که وحید گفت : صالح بریم سمنان ؟؟ دلم واسه کلاس‌های خانم صابری تنگ شده!! منم گفتم بریم.... وحید : صالح من جوگیرما!!

من: بریم


مستقیم حرکت کردیم به طرف سمنان ... نزدیک گرمسار تصادف شده بود و یه نیم ساعتی تو ترافیک بودیم ... خلاصه اینکه نزدیک ساعت 12 بود رسیدیم سمنان ...


صبح زود رفتیم دانشکده .... با اجازه خانم صابری رفتیم سر کلاسش ... خیلی دلم تنگ شده بود ... واسه کلاسامون ... واسه دوستام که الان هرکدوم یه طرفی مشغول هستند ... واسه شلوغ بازی های کلاس ....


بعدازظهر هم رفتیم سرکلاس آقای معرفت تو کارگاه .... همون کارگاه جدیدالتأسیس که خیلی دراز و طویل بود ... یاد کلاسهای نقشه کشی افتادم .... یاد کلاس های زبان استاد کشاورز که ته کلاس میشستیم افتادم ....


به قول شاعر چقدر زود دیر میشود .... (فکر کنم شعرو اشتباه نوشتم )


کاش روزهای باهم بودن دوباره برمی‌گشتندند ولی افسوس ...


آخرین روز آبان .... سنگسر ...