X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1391

هفدهم اسفند!!!

دیروز با چه مکافاتی مهدیشهر را  ترک کردیم

ساعت 6 صبح که از خواب پاشدیم فقط صدای زوزه ی باد بود که شنیده می شد و در سکوت خوابگاه دلهره و ترس را به جان ما می انداخت و فکر اینکه در این سرما می بایست کنار خیابان منتظر اتوبوس بایستیم این ترس را در ما دوچندان می کرد .

از آنجایی که شب قبل بچه های شاهرود با اتوبوسشان تصادف کرده بودند، فکر اینکه شاید رفتنمان به خاطر یخ زدگی خیابانها و سرمای شدید هوا کنسل شود به ذهنمان خطور کرد و مارا وا داشت تا برای اطمینان خاطر از آمدن اتوبوس به ترمینال زنگ بزنیم که در آن وقت کم و گیجی از خواب هرچه گشتیم شماره ترمینال را پیدا نکردیم که نکردیم. در نتیجه تصمیم گرفتیم که تا دیر نشده است خودمان به ترمینال برویم و مطمئن شویم که ماشین حتما می آید. خلاصه با کلی دعا و بسم الله و چمدانهای طبق معمول سنگین همیشگیمان به سمت ترمینال بزرگ مهدیشهر- که در زیبایی و دارا بودن سیستم گرمایی پیشرفته و مکان بسیار زیبا و جا دار که فکر هم میکنم در خاورمیانه نظیرش را نمیتوان پیدا کرد- راه افتادیم و خوشبختانه سالم و بدون کله پا شدن به ترمینال بین المللی مهدیشهر رسیدیم!!! و پس از گذراندن چند دقیقه بالاخره اتوبوس زیبا و شیک مهدیشهر- تهران با آن صندلی های تمام اتوماتیک و نرم و دلنواز خود چشم مارا به جمال خود نورانی فرمود!!! پس از اندکی که اتوبوس مسافران را سوار کرد و راه افتاد، راننده محترم نیز خوش آمد گویی خود را با آهنگهای خواننده ای آن ور آبی ( جناب آقای حبیب) و( ابی بزرگوار) به مسافرین خود عرض نمود و من نیز مثل همیشه جای خود را کنار پنجره انتخاب کردم و نشستم. فکر رفتن به خانه آن هم بعد از یک ماه و خورده ای شیرین ترین فکری بود که در مغزم میگذشت. صدای آهنگ ، دنبال کردن رد برفها روی کوه ها و دلتنگی برای او ...!!! حال و هوای عجیبی را در من به تجربه می گذاشت.   

 

وقتی اتوبوس به سرخه رسید خبری از یخ زدگی در جاده ها نبود و چمنهای سبز با دور نمایی از کوه های سفید نظر مرا به خود جلب کرد که چطور اینجا خبری از برف نیست. سمنان هم که قربانش بشوم هوا آفتابی بود و گرمسار نیز کوه هایش مثل همیشه سرخ با طرح های عجیب همیشگی اش استوارو پابرجا جلوه می نمود و از شریف آباد به تهران نیز فقط بارش برف بودو برف ....!!!

و اکنون در خانه دست به دعا نشسته ام برای آن دسته از دوستان مشتاق به علم و پایه ی تشکیل کلاسهای دوسه نفره در ایام پایانی اسفند که عاجزانه از خداوند متعال برایشان دلتنگی فراوان و ناگهانی را طلب میکنم، باشد که هرچه سریع تر چمدانها خود را به قصد رفتن به خانه هایشان ببندند و از تشکیل کلاسها منصرف شده و موجب حذف ما در سال جدید نشوند.  (آآآآآآمـــــین)

پایانِ سالِ خوبـــــــــــــی را برایتان آرزومندم