X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391

جشن دانش آموختگی ، شادی یا غم !

بالاخره هم درس ما تموم شد...   (گریه گریه)


سه سال و نیم درس خوندیم. کلی سر کلاس خندیدیم و شیرنی خوردیم و ..... . بهترین دوران تحصیلم بود. خیلی زود گذشت خیلی خیلی خیلی زود ...


تمام این خاطرات را میخواستیم که با بچه ها دور هم باهم تو یه جشن کوچولو مرور کنیم. جشنی که واسه برگزاریش کلی دوییدم !!! ( یه مدت دیگه اگه طول میکشید میتونستم تو مسابقات دوی ماراتون المپیک بعدی شرکت کنم !!!)


با تمام مشکلات جشن برگزار کردیم ! 

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت .... البته کلی هم سوتی داشتیم که معمولا تو همه جشن ها هست 


آخر سر هم از اون لباس های دانش آموختگی تموم کردیم !!!! (مثل این میموند که مانتو تنم کردم !!!! )


اساتید دوست داشتنیم هم از تهران اومده بودن ( زوج موفق کتابداری = سرکارخانم پاکدامن و دکتر اصنافی) البته با کلی حادثه در راه که جا داره ازشون تشکر ویژه بکنم .



دلم واسه همه بچه ها تنگ میشه !!! واسه تک تکشون !!!


دلم واسه وحید با اون مسخره بازی های سر کلاس که با هم انجام میدادیم

دلم واسه عظیم با حضورهای صد در صدیش

دلم واسه گروه اپوزوسیون ( دلیخون، میرزایی، مقدسی، فیضی و طریقتی ) که همیشه سر کلاس سر و صدا میکردن

دلم واسه درویشی و بچه‌هاش (نوری، طاهری، جانمحمدی) 

دلم واسه دو خواهر ( کاوه، عاطفه و بالابندی ) که مثل دو تا مرغ عشق بودن

دلم واسه وبولیک کلاس، قلی زاده

دلم واسه عکاس کلاس، عمروانی

دلم واسه شیرزن کلاس، علیزاده

دلم واسه هنرمند کلاس، کاوه، نسترن

دلم واسه داب، خوش مشرب، حسین سعیدی، خواجه وند، حیدری، حسن‌پور، ذوالفقاری، زهانی، خداوردی

دلم واسه اساتید خوبم آقاین معرفت و کشاورز و سرکار خانم صابری

دلم واسه مهندس نوعی با اون خنده های بلندش توی سایت

دلم واسه فیروزجایی و عالیشاه

دلم واسه دانشکده و همه ی دوستانی که تو این چند سال داشتم 

تنگ تنگ تنگ میشه