پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391

یلدا

محفل آریائی‌تان طلایی

                               دل‌هایتان دریایی

                                                     شادی‌هایتان یلدایی

        

مبارک باد این شب اهورایی...




چتر

باران

   یلدا

و جای خالی تو ...        

دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391

پایان نامه میثم -» 2012/12/12

سلام .... 

دلم میخواد خیلی بنویسم کلی مطلب دارم ولی .....   وقت ندارم ...

این مطلب هم چون بهترین کارمند دانشکده مهندس نوعی ازم خواست مینویسم. 

بالاخره میثم حیدری، از دوستهای خوبم تو دوران تحصیلم تو دانشگاه تونست پایان نامه خودشو تموم کنه !!!! 


و جالبترین نکته درباره این پایان‌نامه اینه که این شاهکار آقا میثم !!!  در تاریخ 2012/12/12 در کتابخانه ثبت شد

دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391

شب یلدا : زیباترین شب سال

عاشق رنگ سیاه شب یلدام..

آخه از روشنی هیچ خیری ندیدم..

.

.

.

حالا که این زندگی شبیه مرگه...

بی امون عاشق این زندگی هستم


یادم میاد ترم سوم بود که ساکن خوابگاه فضیلت ( همه کار توش انجام میشد جز خواب) بودم. شب یلدا تقریبا نصف خوابگاه جمع شده بودن توی اتاقمون ( انقدر مهمون نوازیما ....) 


کلی خوردنی خریده بودیم  

بعد از دو سال باید یه اعتراف بکنم. مسئول خرید من و دوتا دیگه از بچه ها بودیم. بعد از اینکه همه چی خریدیم اندکی پول زیادی اومد . ما هم نامردی را در حق دوستان به اتمام رساندیم و مقداری شیرنی "تر" خریدیم ( فک کنم 2 کیلو میشد) و سه نفری نشستیم خوردیم !!!!  خداییش خیلی خوش مزه بود.... 


اون شب خیلی خوش گذشت. دوستان کارهایی انجام دادن که ...... آره


عاشق رنگ سیاه شب یلدام ..... 


آهنگی بسیار زیبا از رضا صادقی ... حتما دانلود کنید و گوش کنید

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391

اینجا سمنان است، اینجا مهدیشهر ....

اینجا سمنان است

اینجا مهدیشهر

اینجا برج مراقبته خاطراته 4 ساله ی  دانشجوییه من است

اینجا مکانیست که روز به روز و شب به شبش برایم خاطره ساز شد

اینجا همان جاییست که باید به ترک گفتن خاطراتش عادت دهم ذهنم را

مقابل هر چیز هم که به ایستی نمیتوانی سد بکشی چلوی حرکت این عقربه های عجول

زمان خواهد گذشت بی انکه اعتنایی کند به خاطرات تلخ و شیرینت که در این گذر گاه برایت به بار اورده است

تو می مانی و کوله باری از خاطرات که دیگر تولد نمی یابند

کم کم روزگار می آید و می گذرد تا کم رنگشان کند

4سال با هم زندگی کردیم باهم خاطره ساختیم با هم گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و گریستیم

مگر به این راحتی ها از خاطرم میروند


ثانیه شماری های حضور غیاب انتهای کلاس، شب زنده داری های زمان امتحانات ،انتظار برای باز شدن در سلف، انتظار برای حرکت سرویس ها، دغدغه ی حذف کردن حداقل نصف منبعی که استاد معرفی کرده، هماهنگی برای پیچاندن کلاسهای وسط تعطیلات ، دغدغه های داشتن یا نداشتن خوابگاه ، گردش‌های دسته جمعی در آبشار مهدیشهر و آن حوالی ، شهمیرزاد و کوچه باغهایش ، کارورزی های طاقت فرسا اما پر خاطره‌مان ، آرامش و حافظه‌ی بی نظیر استاد کشاورز ، کلاس های پر انرژی و بی مثال استاد پاکدامن ، اطلاعات بروز و ذهن خلاق دکتر اصنافی  ، مقاله های تحمیلی استاد صابری که مهارتمان را در کپی پیس (copy & paste) افزایش داد و تلاش های بی وقفه اش در انجمن علمی ، سوال های بی پایانمان از استاد معرفت و جمله ی معروف ایشان ( خانووووووم سرچ کن)  قیافه های علامت تعجب دانشجوها بعد از تدریس استاد بقا و خنده های معنی دار استاد از این منظره ، خونسردی و مهربانیه ذاتیه استاد فرانسه (سرکار خانم زمانی) ، یکرنگیه  دلنشین استاد پارسا در کلاس های آمار ، مهربانی های استاد فیزیک برای تطبیق منبع امتحانی با اطلاعات اندک ما، و هم اکنون این ماییم دانش آموختگان ورودیه 88 کتابداری دانشگاه سمنان که روزی این خاطرات در دوران دانشجویی مان متولد شدند جان گرفتند و حال باید آماده شویم که این خاطرات را در قفسه ی قلبمان شلف بندی کنیم و حواسمان باشد که مبادا روزی غباری بر روی این خاطرات بنشیند و در دفتر چه ی خاطره ی زندگیمان کم رنگش کند امیدوارم که یاد و خاطره ی این روزها همچون حافظ و قرآن بر طاقچه ی دلمان جای گیرد و همیشه به نیکی یادش کنیم با آرزوی بهترین بهترین ها برای شما

 

 متنی زیبایی بود نوشته فاطمه (سوگند) قلی‌زاده

پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1391

روز دانشجو !!!!

آخرای شب گذشته بود که پیامک های تبریک روز دانشجو از طرف دوستان سرازیر شد بر روی گوشی‌ام . و کماکان نیز ادامه دارد ..... یه همچنین دوستایی دارما 


ولی از همه اون پیامک‌ها این یکی از همه قشنگ‌تر و بی مناسبت هم با حال و هوای این روزهای من که آخرین لحظات دانشجویی را میگذرونم  نبود :


پاییزی خواهد آمد ....

خاطرات شیرین دانشجویی را برایت برگ برگ خواهد کرد

و تو در اوج لبخندها 

حسرت گذشته‌ها حسرت گذشته‌ها را خواهی خورد....


با تشکر از دوست عزیزم (که یه دنیا دوسش دارم )  که این پیامک بسیار زیبا را برای بنده فرستاد. 

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391

جشن دانش آموختگی ، شادی یا غم !

بالاخره هم درس ما تموم شد...   (گریه گریه)


سه سال و نیم درس خوندیم. کلی سر کلاس خندیدیم و شیرنی خوردیم و ..... . بهترین دوران تحصیلم بود. خیلی زود گذشت خیلی خیلی خیلی زود ...


تمام این خاطرات را میخواستیم که با بچه ها دور هم باهم تو یه جشن کوچولو مرور کنیم. جشنی که واسه برگزاریش کلی دوییدم !!! ( یه مدت دیگه اگه طول میکشید میتونستم تو مسابقات دوی ماراتون المپیک بعدی شرکت کنم !!!)


با تمام مشکلات جشن برگزار کردیم ! 

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت .... البته کلی هم سوتی داشتیم که معمولا تو همه جشن ها هست 


آخر سر هم از اون لباس های دانش آموختگی تموم کردیم !!!! (مثل این میموند که مانتو تنم کردم !!!! )


اساتید دوست داشتنیم هم از تهران اومده بودن ( زوج موفق کتابداری = سرکارخانم پاکدامن و دکتر اصنافی) البته با کلی حادثه در راه که جا داره ازشون تشکر ویژه بکنم .



دلم واسه همه بچه ها تنگ میشه !!! واسه تک تکشون !!!


دلم واسه وحید با اون مسخره بازی های سر کلاس که با هم انجام میدادیم

دلم واسه عظیم با حضورهای صد در صدیش

دلم واسه گروه اپوزوسیون ( دلیخون، میرزایی، مقدسی، فیضی و طریقتی ) که همیشه سر کلاس سر و صدا میکردن

دلم واسه درویشی و بچه‌هاش (نوری، طاهری، جانمحمدی) 

دلم واسه دو خواهر ( کاوه، عاطفه و بالابندی ) که مثل دو تا مرغ عشق بودن

دلم واسه وبولیک کلاس، قلی زاده

دلم واسه عکاس کلاس، عمروانی

دلم واسه شیرزن کلاس، علیزاده

دلم واسه هنرمند کلاس، کاوه، نسترن

دلم واسه داب، خوش مشرب، حسین سعیدی، خواجه وند، حیدری، حسن‌پور، ذوالفقاری، زهانی، خداوردی

دلم واسه اساتید خوبم آقاین معرفت و کشاورز و سرکار خانم صابری

دلم واسه مهندس نوعی با اون خنده های بلندش توی سایت

دلم واسه فیروزجایی و عالیشاه

دلم واسه دانشکده و همه ی دوستانی که تو این چند سال داشتم 

تنگ تنگ تنگ میشه